حرفهای توی دلم

خدایا :

کسی را که قسمت کس دیگری است


سر راهمان قرار نده


تا شبهای دلتنگی اش برای ما باشد


و روزهای خوشش برای دیگری . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 14:26  توسط دختر پاییز | 
ديگه برام  قابل هضم نيست

اما دوباره اون حرف لعنتي تكرار كردي

عصباني هم نبودي خيلي آروم بودي خيلي آروم

ديگه نمي خوام صداتو بشنوم ديگه بهم زنگ نزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:30  توسط دختر پاییز | 

بدون كه واسه هميشه دوست داشتم و خواهم داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:26  توسط دختر پاییز | 
خودت خواستي كه اينگونه باشم

دلم رو به دست تو سپردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:4  توسط دختر پاییز | 
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 17:7  توسط دختر پاییز | 

روزي خواهم آمد

روزي خواهم نوشت

شاید خیلی دور

و شاید خیلی نزدیک

 

 برمی گردم به جایی که متعلق به خودم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 14:57  توسط دختر پاییز | 
اين جمله شده ملكه ذهنم

 

ديگه دوست ندارم صداتو بشنوم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 14:39  توسط دختر پاییز | 

چقد خوب میشد زندگی آسون بود. به همین آسونی که الآن بود. نه نگرانی داشتیم از آینده، نه پشیمونی بابت اشتباهات گذشته. هیچ و هیچ. فقط ما بودیم و خودمون. اما حیف...جدی حیفه که وقتی چشممونو باز میکنیم، اولین چیزی که میگیم، اینه که "وای دیرم شد!". یا "وای خواب موندم". چقدر حیف. چقدر بد. چی میشد صبح که پا میشی، ببینی عزیزترین کست کنارت خوابه. ببینیش و با دیدنش لبخندی ناخودآگاه رو لبات بشینه. جدی چی میشد؟ چی میشد وقتی دیرت شده...بگی مهم نیست...عوضش بیشتر عزیزمو میبینم. چی میشد بری صبحانه رو آماده کنی، و وسط کارت، ببینی اون با موهای ژولیده و نامرتب، با چهره ای خواب آلود و بانمک، از اتاق بیاد بیرون...و تو بهش سلام کنی. چی میشد جدی اینهمه آرامش بود؟ چی میشد وقتی میخواستی از خونه بری بیرون به سمت شرکت، اون میگفت صبر کن با هم بريم. چی میشد تو راه باهم حرف میزدیم؟ چی میشد بهش میگفتی مواظب خودت باش و با اینکه میگفت هستم...اما با نبودش قلبت تاپ تاپ بزنه؟ چی میشد بعد از ظهر زنگ میزد میگفت كارم تموم شده دارم میرم خونه...زود بیا عزیزم"؟ و با همین تماس و شنیدن صداش، ناخودآگاه تا آخر روز لبخندی رو لبات میموند و دلت شاد میشد؟ چی میشد دیگه توپید نای رئیست برات مهم نبود...بداخلاقیای همکارات برات مهم نبود...نگاه هيچ كس رونمیدیدی...چی میشد که همه چیز انقدر خوب بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:34  توسط دختر پاییز | 
بگذار از تجربه هایم برایت بگویم...


......اگر درد داری...


تحمل کن...


روی هم که تلمبار شد...


دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست...!!


کم کم خودش بی حس میشود.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 21:27  توسط دختر پاییز | 
مرسی به خاطر امروزت

مرسی به خاطر تبریک خاصت

مرسی که امروز رو فراموش نکردی

مرسی که منو امروز با اون کادوی خوشگلت که عاشق بوشم خوشحالم کردی

دوستش دارم چون..

چون تورو یادم میاره

مرسی که امروز  رو هر چند که دوستش ندارم

اما تو بهترین رو برام فراهم کردی تا امسال  خاطره ای ماندگار برام باشه تا سالهای قبل 

 رو که دوستشون ندارم فراموش کنم عزیزم

تولد امسالم رو با وجود تو دوستش دارم

مرسی که به خاطر حضورت در زندگیم که رنگ دیگه ای بهش میده

خوشحالم از اینکه تو رو دارم

بدون که منه پاییزی عاشق مرد مردادیش

بدون که میرستمت مهربونم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 3:41  توسط دختر پاییز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کی می خواد مثل تو باشه
مثل تو که بی نظیری
مثل تو که با نگاهت
منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه
مثل تو که تکیه گاهی
تو به داد من رسیدی
توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد
همه چی با تمومه
چرا دنیا رو نبینم
وقتی چشمات روبرومه؟

عشق تو پناه آخر
واسه قلب نیمه جونه
کی می خواد مثل تو باشه؟
کی مث تو مهربونه؟

وقتی که چشمای خیسم
دیگه جایی رو نمی دید
جز تو هیچکسی تو دنیا
حال و روزمو نفهمید

عشق تو پناه آخر
واسه قلب نیمه جونه
کی می خواد مثل تو باشه؟
کی مث تو مهربونه؟

همه چی از تو شروع شد
همه چی با تمومه
چرا دنیا رو نبینم
وقتی چشمات روبرومه؟

عشق تو پناه آخر
واسه قلب نیمه جونه
کی می خواد مثل تو باشه؟
کی مث تو مهربونه؟

نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دیوارهای من
خراب آباد
سایه سرد
چه می دونم
تخته سیاه
دغدغه
حرفهایم با تو
دل دلهای یک شهریوری
زیر پوست شهر
مکتوبات
طراح گرافیک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

حسین توکلی